به جهنّم!
. . .
نمیدونم به کجا قراره برسم. ولی میدونم که الآن دقیقاً همونجایی ام که همیشه ازش میترسیدم.
خیلی عوض -بخونید عوضی- شدم.
اینم میدونم که خودم خواستم بیفتم تو این برزخ که چه قبلش چه بعدش چه اینوَرش چه اونوَرش جهنّمه.
و هِی دارم دورِ خودم میچرخم و فقط بیخود سرم گیج میره و میفتم. خسته و خسته تر میشم..
کمرنگ..
بیرنگ..
مثه کابوس بود؛
Contraceptive HD
نه من خودخواه نیسم. درسته خیلی به بقیه اهمّیت نمیدم ولی خب.. مگه به خودم اهمّیت میدم؟؟؟
زندگی یه لجنزارِ بزرگه و من دارم توش فرو میرم. مثه همه که فرو رفتن و خودشون نمیدونن.
نه. به پوچی نرسیدم. پوچی رسیده به من!
نمیدونم.
میدونم که این روزا هم میگذرن. ممکنه هرچیزی بشه، من نمیگم همیشه اینجوری میمونه.
شاید واقعاً دارم هذیون میگم.
ولی به کسی چه؟؟؟ من یکی آزادم!
یکی روحمو پیدا کنه برام..
خسته ام از این روزای بی طعم.. بی رنگ.. بی روح.. بی حس..
Even if I say
It'll be alright
Still I hear you say
You want to end your life
Now and again we try
To just stay alive
Maybe we'll turn it all around
Cause it's not too late
It's never too late
...
The world we knew
Won't come back
The time we've lost
Can't get back
The life we had
Won't be ours again
.......
"Three Days Grace"
نظرات ()بعد از آرزوی سالی سرشار از موفقیت برای همگی !
باید بگم که :
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
نظرات ()Cold is your silence, denying what is real
از الآن دلم داره واسه اتاقم و متعلّقاتش تنگ میشه.. واسه ساعتها دراز کشیدن رو تختم و خیره شدن به سقف و فکر کردن به همه چی و گاهی فکر نکردن مطلق.
خودمو دوس دارم. با همه ی خوبیا و بدیام. دیگه خودمو دوس دارم. قرار نیست بی نقص باشم. نمیخوام بی نقص باشم. میخوام خودم باشم. --هرچقدر هم این "خود" غیرقابل تحمّل، غیرمتعارف، کوچیک، ناقص، ... باشه. "به کسی چه؟ من یکی؛ آزادم..--
دوسش دارم. این دخترِ کوچولو رو با همه ی کوچیکی و ضعیفیش دوس دارم. دخترِ پروانه ای.. کم طاقت.. غصّه ی همه ی دنیا رو میخوره، عشقِ همه ی دنیا تو قلبش جا میشه، همه رو درک میکنه تا حدِّ زیادی، ولی تحمّلش کمه.. کوچولوئه..
از این به بعد خودم مواظبشم. خودم دستاشو میگیرم، بغلش میکنم، نازش میکنم، وقتی گریه کرد اشکاشو پاک میکنم، همیشه کنارش میمونم تنهاش نمیذارم. دوسش خواهم داشت..
نظرات ()درست شبیه یک برق گرفتگی و آذرخش است و و نمی دانیم آخرش چی میشه!
همان یک کلمه یک جمله و حال و هوا شروع کننده یک قصه میشود.
یه قصه که بازم نمی دونی آخرش چی میشه.
با این که قصه مال خودته خودت شروعش کردی که تمومش کنی اما نمیشه .
تموم نمیشه.
مثل یه هزارتو میمونه توش گم شدی هیچ کسم به دادت نمیرسه
با خودت میگی وحشتناکه
تمومش کن !
نظرات ()دارم تمرین میکنم؛
تمرینِ تنهایی،
تمرینِ انتظار نداشتن،
تمرینِ خوب بودن،
تمرینِ قوی بودن،
تمرینِ بی نیازی،
تمرینِ تونستن، --تمرینِ خواستن!--
تمرینِ زنده بودن و زندگی کردن، --نه فقط این یا فقط اون!--
تمرینِ بودن؛ چیزی بیشتر از فقط یه جسمِ خنثی بودن..
دارم خودمو تمرین میکنم.
تا کِی بقیه؟ تا کِی این تا کِی اون؟ چرا همه ش باید تابعِ بقیه باشم؟ هرچی بقیه بگن!
یه جایی آدم خسته میشه،
کم میاره،
جوش میاره،
دیوونه میشه،
منفجر میشه،
و من الآن اونجا وایسادم! منفجر شدم، و دیگه خاموش نخواهم شد.
دیگه بر نخواهم گشت به اون روزای سرد و تاریک و خسته و پوچ.
زندگی پوچه؟ من نیستم! زندگیِ من پوچ نیست!
بیخیالِ تغییر شدم و خودش اومد دنبالم و پیدام کرد؛ هِی دارم از این رو به اون رو و از اون رو به یه روی دیگه میشم!
!I'm in a race and I'm doing fine
نظرات ()آدما مجبور نیستن همرو دوست داشته باشن ! یه کسایی هستن که خیلی دوسشون داری و یه کسایی هستن که بدون هیچ دلیلی (شایدم به دلایلی) ارشون متنفری ...
من همیشه اینو قبول داشتم و دارم !
تو آدم ضعیفی هستی . خیلی ضعیت . وگرنه اینطوری تنفرت رو نسبت به من ابراز نمیکردی !
نظرات ()خسته و بی حس.
خودمو میسپرم دستِ زمان، و کم کم، توش حل میشم؛ گم میشم..
خنده هایی که پشتشون هیچی نیست..
اشکایی که نمیریزن، میمونن، میمیرن..
بغضی که قورت داده میشه..
حرفای احمقانه..
زندگی همینه.
دیگه نمیخوام چیزی رو تغییر بدم.
نفسم از این پذیرش بند اومده ولی حکم صادر شده..
هر تغییری که لازم باشه خودش به وقتش انجام میشه، خواستنش هم میاد، توانش هم میاد و اتّفاق میفته..
هُل داده شدم تو !١۶سالگی؛ و باورش برام سخته.
بهم نمیاد و نمیتونم کاری بکنم که بیاد؛ من درون و بیرونم کودکه!
دیگه نمیترسم؛ همه چیو میریزم دور.
چرا باید به چیزایی که هیچی ازشون نمیدونم اعتقاد داشته باشم؟ چیزایی که پُر از تناقضن!
حتّی به نظرم اعتقاد به خدا هم از ضعفمه، ولی ضعفی که نمیتونم برطرفش کنم حالا حالاها، اینکه به یه چیزی بچسبم دستمو طرفش دراز کنم باهاش حرف بزنم صداش کنم کمک بخوام،
نمیتونم بی خدا باشم، اونوقت من میمونم و خودم، و تواناییشو ندارم.
کمی روزمرِگی* گاهی لازمه، مثه الآن.
وقتی به دنیا اومدم ونگ ونگ میکردم.
حالا ١۶ سال گذشته
و من، هنوز ونگ ونگ میکنم.
ونگ ونگ!!
نظرات ()من خوشبختم. آدم این واقعیّتو فقط وقتی میفهمه که به نداشتنِ چیزایی که الآن داره فک کنه. و من چیزای زیادی دارم؛ یه خدای بزرگ و مهربون که میدونم هرچقدر هم فراموشش کنم و ناراحتش کنم هرگز تنهام نمیذاره، سلامتی که واقعاً بعدِ داشتنِ خدا --به نظرِ من-- بزرگترین نعمته، یه خانواده ی خوب --نمیگم بهترین خانواده ی ممکن، ولی اونقد خوب هستن که نخوام هیچوقت از دست بدمشون. اینکه تا قسمتی ایرانی ام(!) --هرچند مردمش خیلی میتونن بهتر باشن و لیاقتشونو واسه بهترینا نشون بدن..-- اینکه میتونم درس بخونم --آره همین درس خوندنی که خیلی وقتا براش ناز میکنم به نظرم واقعاً یه نعمته و میدونم اگه نداشته باشمش میمیرم.-- ، و ... ، تهِ تهِش اینکه آسمان مالِ من است!
پ.ن . این زندگیِ منه، پس کسایی که توشَن باید خودشونو باهاش وفق بدن وگرنه شوت میشن بیرون!
--البتّه نه با این شدّت!--
من تو وبلاگم نمینویسم که دیگران بیان بدون اینکه متنمو بخونن بهم نظر بدن که بیا بهمون سر بزن آپم و از این مزخرفات ...
اگر واقعا نظری داشتی برام بنویس وگرنه هیجی نگو ! سخت نیست هست ؟
> گفتم اینجا هم نوشته باشم . کار از محکم کاری عیب نمیکنه !
نظرات ()